تبليغاتX
عشق من برای تو
دوستم می داشتی و دروغهای تو، صداقت خاص خود را داشتند.
 الهی...

الهی ....:::

 

الهی : کویر دلم را از چشمه محبتت سیراب کن

الهی : درمانده عشق توام به زاهدان خشک مبتلایم مکن

الهی : توفیقم ده تا خود را گم کنم و ترا ببینم , دانم که تا خود بینم , ترا نبینم

                                      

                                        ......................

 

الهی: قربان عقلم که دریافت تو "خدایی"

الهی : قربان قلبم شوم که جز برای تو نمی تپد

الهی : قربان دستهایم شوم که جز به سوی تو دراز نمی شوند

الهی : قربان پیشا نی ام گردم که جز به درگاهت سجده نمی کند

الهی : قربان پاهایم شوم که جز صراط مستقیم نمی پیمایند

الهی : فدای اشک چشمانم که از خشیت وارادت تو طعنه به اقیانوس زد

الهی : الهی قربان چشمانم که با مشاهده جمال و جلالت از تماشای غیر بی نیازم کرد

الهی : قربان دهانم گردم که جز ترا مدح نمی گوید

 

                                          .....................

 

الهی : ظرف دلم را از عشق خودت پر کن تا جایی برای حب دیگران باقی نماند

الهی : اگر با توام نیک بختم و اگر با غیر توام بد اقبالم ; نیک بختم کن

الهی : گدای تو غنی است , این رتبه را از من مگیر

 

                      

                                     ........................

 

|+| نوشته هاي (حميد-شيوا-غزاله-نرگس-علي) نرگس در جمعه 1386/08/11  |
 عيد سعيد فطر مبارك ...::
مبارك بچه هاي گروه
|+| نوشته هاي (حميد-شيوا-غزاله-نرگس-علي) حمید در شنبه 1386/07/21
 خزان
 

حریق خزان بود.

همه برگ ها آتش سرخ

همه شاخه ها شعله زرد

درختان همه دود پیچان

به تاراج باد!

وبرگی که می سوخت

می ریخت

می مرد!

وجامی - سزاوار چندین هزار آفرین-

که بر سنگ می خورد!

من از جنگل شعله ها می گذشتم

غبار غروب

به روی درحتان فرو می نشست

وباد غریب

عبوس از بر شاخه ها می گذشت

وسر در پی برگ ها می گذاشت!

فضا را

صدای غم آلود برگی

که فریاد می زد!

وبرگی که دشنام می داد

وبرگی که پیغام گنگی به لب داشت

لبریز می کرد!

ودر چشم برگی که خاموش خاموش

می سوخت

نگاهی که نفرین به پاییز می کرد!

حریق خزان بود!

من از جنگل شعله ها می گذشتم.

همه هستی ام جنگلی شعله ور بود!

که توفان بی رحم اندوه

به هر سو که می خواست می تاخت

می کوفت می زد

به تاراج می برد!

و جانی که چون برگ می سوخت

می ریخت

می مرد

وجامی- سزاور نفرین-

که بر سنگ می خورد!

شب از جنگل شعله ها می گذشت

حریق خزان بود وتاراج باد.

من آهسته در دود شب رو نهفتم

ودر گوش برگی که خاموش خاموش می سوخت

گفتم:

- مسوز این چنین گرم در خود مسوز!

مپیچ این چنین تلخ بر خود مپیچ

که گر دست بیداد تقدیر کور

تو را می دواند به دنبال باد

مرا می دواند به دنبال هیچ!

|+| نوشته هاي (حميد-شيوا-غزاله-نرگس-علي) نرگس در پنجشنبه 1386/07/19  |
 ماه عشق به خدا مبارک ....::
ماه علي .. ماه قرآن .. ماه احيا مبارك
|+| نوشته هاي (حميد-شيوا-غزاله-نرگس-علي) حمید در یکشنبه 1386/07/01
 عيد شعبان مبارك ....::
 

عيد شعبان مبارك همه بچه هاي گروه ....::

|+| نوشته هاي (حميد-شيوا-غزاله-نرگس-علي) حمید در سه شنبه 1386/06/06
 فقط با تو
بگذار با چشمان تو ببینم.........
                بگذار در نگاه تو ذوب شوم.............
بگذار در زیر باران شانه به شانه ات قدم زنم و تو برایم از آرزوهایت ترانه بسرائی.......
بگذار به قداست عشقمان کوچک شوم وقتی با تو به پرواز شاپرکهای کنار برکه میخندیم.......
بگدار شبها رو به ستاره ها خاطرات شیرینمان را شماره کنم......
بگذار همیشه در ذهنم مثل نگاه اول مهربان و پاک باشی.......
بگذار نگاه مان نه به هوس که به عشق .....آنهم عشقی آسمانی در هم گره بخورد......
  بگذار دلم برای تو باشد........
         بگذار دلت.......حالم را بپرسد.......
                     بگذار قلبم برای تو بتپد...........
بگذار آرزوهایم با تو باشد......برای تو......به خاطر تو...........
بگذار خیال کنم دوستم داری و از این خیال شبها با سپیدی روز با ستاره ها باشم........
|+| نوشته هاي (حميد-شيوا-غزاله-نرگس-علي) غزاله در سه شنبه 1386/05/09  |
 آبی , خاکستری , سیاه

در شبان غم تنهایی خویش ,

عابد چشم سخنگوی تو ام.

من در این تاریکی ,

من در این تیره شب جانفرسا,

زائر ظلمت گیسوی تو ام.

 

* * * * * * * * * * *

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک, اما آیا

بازمی بر میگردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد!

 

* * * * * * * * * * *

 

در میان من و تو فاصله هاست.

گاه می اندیشم   ,

ـــ می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

 

* * * * * * * * * * *

 

من در آئینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم.

آه می بینم , می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

 

* * * * * * * * * * *

 

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

                                     ـــ هیچ.

من چه دارم که سزاور تو؟

                                    ـــ هیچ.

تو همه هستی من , هستی من

تو همه زندگی من هستی.

تو چه داری ؟

                               ـــ همه چیز.

تو چه کم داری؟

                               ـــ هیچ.

                         

* * * * * * * * * * *

 

گاه می اندیشم ,

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی, روی تو را

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را ,

                                ـــ بی قید ـــ

و تکان دادن دستت که ,

                                ـــ مهم  نیست زیاد ـــ

و تکان دادن سر را که ,

                                ـــ عجیب! عاقبت مرد؟

                                                              ـــ افسوس!

ـــ کاشکی می دیدم!

 

* * * * * * * * * * *

 

من به خود می گویم :

" چه کسی باور کرد

"جنگل جان مرا

" آتش عشق تو خاکستر کرد؟

 

گزیده ای از اشعار حمید مصدق ( آبی , خاکستری , سیاه ) " یادگاری از بهترینم "

 

|+| نوشته هاي (حميد-شيوا-غزاله-نرگس-علي) نرگس در پنجشنبه 1386/03/17  |
 آخرین نوشته ی غزاله

سلام دوستان مهربونم . بازم سرو کله ی من پیدا شود. نمی دونم چی شده . وبلاگ رو که شروع کردیم کلی برامون جذابیت داشت.ولی آلان  هیچ کس سراغی ازش نمی گیره .دلیلشو خودمم نمی دونم . ولی هر چی که هست  می خوام بگم که اگه حتی وبلاگ ادامه پیدا نکنه من هیچ کدوم از شما ها رو فراموش نمی کنم . همیشه مزاحمتون بودم . با نوشته هام شاید باعث ناراحتی شما شده باشم . از همتون خواهش می کنم که من رو ببخشین . شادی مهمون قلبهای مهربون تک تکتون باشه . ایام به کام . یا حق .

*************************

به هر چشمي به اميدي كه اين اوست نگاه بي قرارم خيره مي ماند يكي هم،
زينهمه نازآفرينان اميدم را به چشمانم نمي خواند

**********************
براي چندمين بار از تو گفتم
كه شهر عشق تو پايان ندارد
به يادت هست زخمي بر دلم هست
كه جز لبخند تو درمان ندارد
زلالي تو به رنگ اشك بركه
تو با روح شقايق آشنايي
تو در آيينه سرخ غزل ها
هميشه ابتدا و انتهايي
كنار پنجره تنهاي تنها
ميان هاله اي از غم نشستم
تو آرايشگر چشمان موجي
و من زيباييت را مي پرستم
تو با باراني از جنس نيازم
مرا به ساحل ادراك خواندي
و با زيباترين فانوس دريا
مرا تا قعر دريا ها رساندي
نوروز جشن ميلاد سپيده
به باران يك سبد لبخند دادي
تو دست زرد ياس خسته اي را
به چشم عاشقان پيوند دادي
تمام سرزمين آرزو را
به دنبال گلستان تو گشتم
ميان سقف گيتي را گشودم
پي يك قطره باران تو گشتم
ميان كوچه باغ سبز يادت
ترنم هاي سرخ آرزو بود
و در ايوان چشمت يك پرستو
هميشه با دلم در گفتگو بود
قسم به آه نرم و خيس ساحل
قسم به آرزوي پاك دريا
قسم به ابتداي شعر پرواز
قسم به انتهاي باغ دنيا
تو چون واژه نيلوفري رنگ
ميان دفتر دل ماندگاري
اگر شهر نگاهت فرصتي داشت
به يادم باش در هر روزگاري

|+| نوشته هاي (حميد-شيوا-غزاله-نرگس-علي) غزاله در جمعه 1386/02/28  |
 تنها عشق

تنها عشق

only love

 

 

به پیرامون خود می نگرم...

ودر ختان پر از شکوفه را می بینم

غروب صورتی رنگ

و کودکان خندان و پرنشاط را

به پیرامون خود می نگرم...

ومردمی را می بینم که از جنگ هسته ای می گویند

ودر شگفتی فرو می روم

که چگونه توانسته ایم چنین نیروی ویرانگری

در دنیایی چنین زیبا به وجود آوریم

به پیرامون خود می نگرم...

و می بینم

پر از چیزهای هراس انگیز است

ولی سپس تو را می بینم

و می دانم که عشق من به تو

اراده ای به من می دهد

که خوبی های زندگی را گرامی بدارم

و کوششی تا

با بدی های ان بستیزم

تو را می بینم و می دانم

تنها عشق  ....  دلگرمی ماست

برای اینکه زیبا خواهد ماند....

 

 

              از تو متشکرم که دنیای مرا زیبا کردی

Thank you for making my own world beautiful

برگرفته از نوشته های سوزان پولیس

 

|+| نوشته هاي (حميد-شيوا-غزاله-نرگس-علي) نرگس در جمعه 1386/02/14  |
 .......

سلام .شرمنده که بی اجازه مطلب نوشتم .خواستم از آقا حمید معذرت خواهی کنم .این روزا خیلی خودخواه شدم . امیدوارم که منو ببخشین

خسته از عشق , خسته از محبت و مهرباني, بريده از صداقت و صفا , زخم خورده ي كلامي عاشقانه اعتمادي بي مورد , با غروري شكسته در ميان اين آشفته بازار تو را يافتم وپنداشتم تو از قبيله ي انسانيت آمده اي
تو از جنس صداقتي , از چشمانت مهرومحبت را مي توان آموخت. كلامت نشان معرفت و وفاست.دستانت سخاوت را هديه ميدهند ومن متحير كه تو را چه به اين آشفته بازار؟؟؟
تو را اينگونه يافتم وليكن نگرانم , نگران كه مبادا در اين آشفته بازار انسانيت را بدزدند و من با گل سرخ پژ مردهي در دست و قطره اشكي گوشه ي چشم , سر راهي كه تو را يافتم بايستم و در حسرت ديدار دوباره ات اشك بريزم
باش تا باشم كه وجودم بسته به وجود توست
اي مهربان من

|+| نوشته هاي (حميد-شيوا-غزاله-نرگس-علي) غزاله در چهارشنبه 1386/01/29  |
 
 
بالا